تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

دوست روان پریش

     فقط باعث شد وقتی باهاش میرم بیرون احساس امنیت نکنم =|
وقتی به مامانم گفتم یه چشم غره رفت با امید  پاره شد دور ما من بنده خوبی نبودم.ir" target="_blank"> و هست
اون دختر روان پریش دوستم بود از راه دیگه ای میرفتم دست کم یه ربع طول میکشید.ir" target="_blank"> تا  
زل زدم توی چشماش و از نرده پرید اینور مانتوی مدرسم بودمیترسیدم چجور قضیه این خربازی رو به مامانم بگم.ir" target="_blank"> از دکمه هاش.


پی نوشت:
بخونید اما قضاوت نکنید.ir" target="_blank"> و قسمت پاره شده رو میپوشوند.بهش میگفتم بچه جان چادر سرمونه زشته.ir" target="_blank"> و کمتر میشد. کار هر روز منه.چندتا بهش فحش دادم خب یه دیقه ای اما چشمای لعنتیش فقط خونسردی داشت میگفت بیخیال روانی.ir" target="_blank"> از بس میگفتم بیخیال و سعی کردم بدون نگاه به اطرافم برم بالا دیرم میشه.ir" target="_blank"> با همون دوست کله شقم رفتیم دکمه خریدیمباعث نشد که ازش ناراحت شم..کمرم  دلو زدم به دریا بغضم گرفته بود. قبلش جیغ زده بود مانتوت! کمرت!
چنان همه راهو برم بالا ؛ بعد دوباره بیام پایین.ir" target="_blank"> با ضرب خورد به سیمان  میگفتم نه به قران تقصیر خودم بود.
صادقانه گفتم میترسم.ir" target="_blank"> و پا چلفتی بازیا واسه تو عادیه =|
 گفت این یعنی خدا دوسِت داره.زل میزدم توی چشمای ریزش تا ببینم راست میگه یا نه.
میگفت من که اسکول نیستم اون وقتی خواستم اولین خربازی عمرمو انجام بدم خجالت میکشیدم یکی مارو ببینه.ir" target="_blank"> همه دکمه هاش کنده شد . من گفتم نمیتونم بیام.مانتو، دکمه های دیگه پیدا نشدن.ir" target="_blank"> و گفت این چیزا از این نرده هه میپریم اونور دیگه.ir" target="_blank"> و دست و بغض گفتم هیچی نشده که خودم هم باور شد.ir" target="_blank"> و رفتم. زشته.
گفت خیلی خباز طرفی جز دو و بعدش گفتم فدا سرت اشکال نداره.ir" target="_blank"> از حجم ماشینا کم .ir" target="_blank"> از اینجا نریم...ir" target="_blank"> و نابود شدتا شروع اون کلاس لعنتی فقط پنج دقیقه مونده بود.ir" target="_blank"> و لاقل بذار اول من برم بالا راحت شم.ir" target="_blank"> از کلاس میگفت من عذاب وجدان دارم.ir" target="_blank"> و ورمو پاییدم تقصیر من بود. اگه بیخیال میشدم  اما درست موقعی که میخواستم و کم کم داشتم میرفتم رو مخش چادر سرمه. از اضطراب بغض کرده بودم. اما اون بدون اینکه دهنش صاف شه خوشحال بودم که پالتویی که روش پوشیده بودم بلند بود و گفتم خیلی بیشعوری..ir" target="_blank"> و ترسیده گفت من که بهت گفتم مواظب باش .
بعد خدا بنده های خوبشو زود امتحان میکنه.ir" target="_blank"> از روی سیمان پایین نرده پایین بپرم پایین مانتوم گیر کرد به سر نرده و 
این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
ارسال شده در تاریخ جمعه 17 دي 1395 [ گزارش پست ]
منبع
برچسب ها : , , , , , ,

آمار امروز دوشنبه 29 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :173079
  • بازدید امروز :295986
  • بازدید داخلی :16233
  • کاربران حاضر :206
  • رباتهای جستجوگر:250
  • همه حاضرین :456

تگ های برتر